ღخدایا یک دنیا دلم گرفتهღ

دلگفته های یه دلشکسته با خدا

بعضــی وقـتــا انـقــدر از زنــدگــی خـســـتـه مـیـشـــم کـه دلـم مـیـخـواد
قـبـل از خـواب سـاعـتـو روی "هـیـــچــوقـت
" 
کـــوک کـنـم 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 22:54 توسط فاطمه| |

ای خدا فقط میگم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 22:47 توسط فاطمه| |

ای خدا بازم خودت هوای این آدم تنها رو داشته باش 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 22:44 توسط فاطمه| |

خدایا خیلی دلم گرفته.دیگرازاین تکرار ملال آورز روزها خسته شده ا م

خدایا توخود می دانی که چه سخت است اگرکه ماهی کوچک اسیرآبی دریا ی بیکران باشد.خدایا تو خود می دانی برای من که همیشه با تو زندگی کرده ام این سیر تکراری روزگار که نا خواسته مرا به کام خود می برد چه قدرملال آور وخسته کننده است

خدایا آخر چگونه می توان شکوه تورادرزیبایی گل بجوییم درحالی که این تکرار همیشگی اشتیاق خوب دیدن را ازمن گرفته است.چگونه می توانم حمدو ثنای تو رااززبان چکاوک ها بشنوم درحالی این تکرار اشتیاق خوب شنیدن راازمن سلب کرده است

خدایا می ترسم که اگر به منوال پیش رود دیگر شعله های عشق تو دروجودمن هرروزبی فروغ وبی فروغتر شود.تاجایی که دیگر نه اشتیاقی برای پروازداشته باشم ونه امیدی به رهایی

پس ای خدایا مهربان مراازاین تکرار ازاین یکنواختی که همه ی روزهای مرا فرا گرفته است رهایی ده

خدایا به من اشتیاقی ده تا دوباره چشمانم قادربه دیدن شگوه تو درزیبایی گل ها باشد

خدایا به من اشتیاقی ده که دوباره بتوانم صدای مناجات تورااززبان چکاوک ها بشنوم

خدایا به عشقی ده که روزبه زور به تو نزدیک تر شوم

خدایا دلم از زمینت گرفته

خدایا دلم از نامهربونی ها گرفته

خدایا بذار بیام پیشت نفسم دیگه نمیاد توی این زمین

خدایا طاقت ندارم !بی مهری آدما داره خوردم می کنه!


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 21:28 توسط فاطمه| |

دل من همانند اتوبوس های شهر شده!
غصه ها سوار میشوند فشرده به روی هم و من راننده ام که فریاد میزنم:
دیگر سوار نشوید!!!جا نیست…

******

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر می شود

که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم

رویش دراز بکشم آرام و آسوده

مثل ماهی حوضمان که چند روزی روی آب است



نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 0:43 توسط فاطمه| |

خدایـــــــــــــــــــــا

دارم عـــــــــــذاب میکشـــــم نمیبینی؟

بســـــــــــــــــــــه دیـــــــــــــــگه بـــــــــــــــریدم

خستــــــــــــــــه شدم از این دنیـــــــــــــــای لعـــــــــــنتی

از آدمــــــــــــــــای نامـــــــــــــــــــردش خستــــــــــــــه شدم دیگه

مگــــــــــــــــه من چه گنـــــــــــــــــاهی کردم که اینـــــــــــــــــجوری باید

تقــــــــــــاص پـــــــــــــــــــــس بدم بســـــــــــــــــــــه دیگه خدا

لعنت به همه چی لعنت ... لعنت ... لعنت


 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 13:47 توسط فاطمه| |


 
خدا باید برم پیش کی از تو و روزگارت شکایت کنم

آره ، خدا شاکیم

ای خدا شاکیم ، ای خدا از خودم و همه چی و همه کس بیزارم

ای خدا من باید کجا بغض مو فریاد بزنم

کجا باید برم کجا شکایت کنم؟

ای خدااااااااااااا

باید سرموبه کدوم سنگ بکوبم که طاقت تحمل درد منو داشته باشه؟؟

کاش سینم باز میشد

کاش ...

خدا شاکیم

خدا ، کجایی؟؟؟

پس چرا چیزی چیزی نمی گی

خدا ، کجایی؟؟؟؟

خدا این چه روزگار زشتیه که تو درس کردی؟؟

خدا پس تو کجایی؟

کاش دیوونه بودم

کاش می شدم

کاش از بین این همه مخلوق من یکی رو بی خیال می شدی

ای خدا ، به کی بگم من زندگی رو نمی خوام؟

خدا مگه زوره ؟؟ من نمی خوام باشم

من نمی خوام

(آره ، بد بختی اینه که زوره)

خدا ، تا کی باید سرمو رو زانوم بزارم و هق هق کنم و ترسم از این باشه که کسی منو نبینه؟؟؟

خدا پس تو کجایی؟

خدا ، چرا اجازه نمی دی با اختیار از این زندگی لعنتی بریم

خدا ، چرا منو آفریدی؟

حالا که آفریدی کجا رفتی؟؟؟

این چه نزدیک تر از رگ گردن بودنیه که همش بدبختی نصیب منه؟

خدا؟؟؟؟

تو کجایی؟

تو کجایی؟

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 20:43 توسط فاطمه| |

 

خــــــدایا!!!

 فکر کنم این حقو تودنیات داشته باشم که درباره زندگی و شب و روزم انتقاد کنم نه؟؟
گاهی اوقات حس میکنم تودنیات هیچ حقی ندارم
جزسکــــــــــــــــوت
میدونی این برای چیه؟
برای اینکه جز زجر چیزی ندیدم...حتی لحظه هاییم که آرومم هر ثانییش منتظرم که کی حالم بدشه
خدایا چرا اینکارو با من میکنی؟؟
تاوان چیو پس میدم میشه فقط دلیلشو بهم بگی؟؟؟؟


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:18 توسط فاطمه| |

وای از دست این تنهایی ، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ، ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید ، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم ، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 10:20 توسط فاطمه| |

دلم گرفت از اين روزا از اين روزاي بي نشون
از اين همه در به دري از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از آدماي نامهربون
از اين مترسك هاي پست از همدلای بی هم زبون
تو هم كه بي صدا شدي آهاي خداي آسمون

 آهاي خداي عاشقان
تويي فقط دل خوشيمون
آره دلم خيلي پره از غماي رنگابه رنگ

از جمله ي دوستت دارم دروغاي خيلي قشنگ
دلم گرفت از اين روزا از آدماي مهربون
از تو كه با ما نبودي از اون خداي آسمون

از اون خداي آسمون


نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 18:38 توسط فاطمه| |

Design By : Night Melody