X
تبلیغات
ღخدایا یک دنیا دلم گرفتهღ

ღخدایا یک دنیا دلم گرفتهღ

دلگفته های یه دلشکسته با خدا

دلم گرفت از اين روزا از اين روزاي بي نشون
از اين همه در به دري از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از آدماي نامهربون
از اين مترسك هاي پست از همدلای بی هم زبون
تو هم كه بي صدا شدي آهاي خداي آسمون

 آهاي خداي عاشقان
تويي فقط دل خوشيمون
آره دلم خيلي پره از غماي رنگابه رنگ

از جمله ي دوستت دارم دروغاي خيلي قشنگ
دلم گرفت از اين روزا از آدماي مهربون
از تو كه با ما نبودي از اون خداي آسمون

از اون خداي آسمون


نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 18:38 توسط فاطمه| |

خدایا خسته ام!

از غریبــه بــودن بیــن ِ این آدمـ ها

از بـے کسـے

از ایـــن کـه از جنـس ِ آدمـ های اطرافــم نیستــم

از اینکه همه تا میفهمــن از خودشــون نیستــم

رفتارشــون باهامـ عوض میشـه

خدایــا!

تو بـا مــن باش..

چگونه است حال من…

با غمـــ ها می سازمــــ…

باکنایه ها می سوزمــــــــــ…

به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنمـــــــــ…

لبخندی تـــلخـــــــ….

خــــــــــداونــــــــــــــــــــدا…

می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من استــــــــ…

از تــــــــــــــو و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی

فقط در اعماق زمینـــــ اندازه یه قـــــــبر

فقط یک قبـــــــــــــــر…

در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهانــــ می خــــــــــــواهمـــــــــ

خــــــــدایـــــا خــــــسته ام خــــــستهـــــــ…

http://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.com


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 12:59 توسط فاطمه| |

میگن…خدا هست…عشق هست…امید هست…پس زندگی باید کرد.اما الان تو وضعیتی هستم که نه خدا را حس میکنم. نه عشقی دارم  و نه امیدی برای زیستن.تو رو به همون خدایی که دیگه امیدی برای موندن واسم نگذاشته قسمتتون

میدم که جوابمو بدید :(


بگین چرا خدا اینقدر بین بنده هاش فرق میذاره؟بعد هم اسمش و میذارن تفاوت نه تبعیض!چرا هر چی صداش میکنم جوابمو نمیده بعد هم میذارن پای مصلحت و…آخه یکی بگه مصلحت تا کی؟یا تا کی باید صبر کرد؟مگه تا کی تواین دنیای لعنتی هستیم که اینقدر برای یه خواسته باید التماس کنی مگه ما عمر نوح داریم یا صبر ایوب که خدا این طوری دست رد به سینه مون میزنه. الان من 36 سالمه ولی هر روز هزاران بارآرزوی مرگ میکنم که چرا و برای چی به دنیا امدم اصلا با آمدن من کدوم چرخه آفرینش کامل شده ؟

مگه نمیگن نا امیدی یکی از دامهای شیطان؟حالا من بنده, نا امید نا امیدم فکر میکنین تقصیر کیه ؟

تقصیر من ;منی که هیچ پناهی ندارم و تنها ماوا و ملجاام خداست و خدایی که دریغ از جوابی و نگاهیست به من…

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 23:15 توسط فاطمه| |

چرا امروزم مثل دیروز و فرداست این چه تقدیر سیاهیه خدایا

 بزار این سوال و از خودت بپرسم این تقاص چه گناهیه خدایا

 با تو ام آی روزگاری که گرفتی از دل ساده من دلخوشیاشو

فکر کنم من و تو من بعد بی حسابیم آی زمونه بیا بی خیال ما شو

 چرا اون ابر سیاه بی کسی سایه هاش رو بخت تیره منه

 چرا جز دلتنگی و دلواپسی در خونه مو کسی نمی زنه

 این روزای بدبیاری که همیشه واسه من مثل یه شب تاریک و سرده

 اگه یک روزم بخواد بره از اینجا از همون راهی که رفته بر می گرده

 دیگه هیچ چیزی ازم نمونده دنیا جز همین جونی که مونده کف دستت

 این که چیزی نیست دیگه ته مونده هاشه همینم بگیرش از من ناز شصتت

 چرا اون ابر سیاه بی کسی سایه هاش رو بخت تیره منه

 چرا جز دلتنگی و دلواپسی در خونه مو کسی نمی زنه

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 21:4 توسط فاطمه| |

خدایا
اجازه هست ناصبوری کنم؟
به بزرگیت قسم از صبوري خسته ام...
 از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند و میماند...
از اشك هايي كه شبها تنها بالشم و تو شاهد آن هستی
و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم
آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را 
 در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .
آرزوی پــرواز دارم مرا اجابت نما
ای تنهــا امیدم
  
نمی دانم چه می خواهم خدایا...به دنبال چه می گردم...
شب و روز چه می جوید...نگاه خسته من چرا
افسرده است این قلب پرسوز گریزانم از این...
مردم كه با من به ظاهر همدم و یكرنگ هستند...
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد...
پیرایه بستند دل من ای دل دیوانه من كه...
می سوزی از این بیگانگی ها مكن دیگر...
ز دست غیر فریاد خدا را بس كن این دیوانگی ها...


نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 23:16 توسط فاطمه| |


لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری

دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد

لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده،

بغض می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد

لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته

و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی

لحظه هایی هست که سخت،خسته می شوی

از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی

لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی،

سرت را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی

لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی

و خالی شوی از هر چه درد،ولی باز نمی توانی...

و

لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست...

لحظه ای که عادت می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست...

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 14:17 توسط فاطمه| |

خدایا تو هم عاشـــــــــــــــــــــق  شده ای؟؟

خدایا تا کنون نور عشق به دل  تو هم  تابیده است؟؟

خدایا  تا کنون انتظار عشق  کشیده ای ؟؟

خدایا  تو هم تا کنون درد عشق کشیده ای؟؟

خدایا تو هم تا کنون اضطراب عشق  را کشیده ای؟؟

خدایا تو هم  تا کنون به چشمان معشوقت نگاه کرده ای؟؟

خدایا تو هم تا کنون شیرینی  عشق را چشیده ای؟؟

خدایا مگر عشق هم یکی از نعمتهای تو نیست ؟؟

خدایا مگر عشق  را خودت  نیافریدی؟؟

اگر چنین بوده  چرا راه عشق  را هموار  نمیکنی ؟؟ 

چرا  عاشقان باید همیشه رنج و درد و انتظار

را تحمل  کنند؟؟

چرا ؟؟؟؟

خدایا  میترسم مرا ببخش



نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 21:6 توسط فاطمه| |


آدما چقدر دروغاشونو دوست دارن چقدر به دروغاشون وفادارن اینقد وفادارن که تا آخرین لحظه هم دست از وفاشون به دروغ بر نمیدارند...کاشکی این وفاداری به خودشون به احساسشون به اطرافشون بود که معنیه قشنگ زندگی رو بفهمن البته خیلیا به دروغ و خیانت پایبندنو قشنگی زندگیشونو توی اون میبینن...

یه چیزی اگه اشباع شده باشه و در دست خیلیا باشه دلیل بر ارزش اون چیز نیست شاید دلیلش ارزان قیمت بودن اونه...

بیخیال اگه قراره کسی هرزه باشه حتما ارزش و لیاقتش هرزگیه...

یه عروسک یه اسباب بازی به هر جذابی و مدرنی هم باشه یه روز از مد میفته  و یروز کهنه میشه و اونوقته که وقت دور انداختنش و وقت پیدا کردن جایگزین براش میگردن...

بیایید هیچوقت طرف مقابل خودمونو هم نوع خودمونو عروسک و اسباب بازی نبینیم چون یروز خودمونم واسه کسای دیگه همین نقشو پیدا میکنیم...

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 13:21 توسط فاطمه| |

خدا اینه رسم زمونه

قصه منو این زندگی مثل قصه آب و آتیش میمونه..........

دنیا داره ۱۸۰ درجه مخالف من حرکت می کنه

به ته ته ته ته خط رسیدم

تا حالا حس کردید که خدا هم شما رو فراموش کرده

من هر روز و هر شب دارم این حسو می کنم

انگار نه انگار که بنده ای به اسم فاطمه وجود داره

انگار نه انگار که من هستم

دارم میمیرم

ای کاش جرئت خودکشیو داشتم

البته خدا هم حق داره

مگه من کی هستم که خدا بخواد بهش کمک کنه

تا بینهایت تنهام.تا آخر دنیا تنها هستم و تنها میمونم

آخه من نمیدونم چرا باید میومدم تو این دنیا

این دنیا که جز رنج و عذاب چیزی برام نداشته

لابد اون دنیا هم خدا می خواد رنج و عذاب بده

چیکار کنم دیگه برام مهم نیست

آدما جز هوس هیچ چیز دیگه ای تو زندگیشون نمی بینن

از هیچ کس نه گله ای دارم نه شکایتی

فقط می خوام بدونم جرا آدما عاشق می شن

چرا آدما اینقدر مقرور هستن که با رفتارشون هر روز یه نفرو زجر بدن

آدما عاشق نیستن اینا همش حرفه

فقط نمی دونم خدا چرا منو تنها گذاشته

اگه من یه آدم پست کسافت آشغال بودم

مثل خیلیا که اینجوری هستن

تا حالا به هرچیزی که می خواستم رسیده بودم

خدایا این چه دنیایی هست

با پول همه چیزو میشه خرید حتی آدما رو

خدایا خستم

اگه صدای منو میشنوی جونمو بگیرو راحتم کن

حتی این کارو هم برای من انجام نمیدی

خدایا به نظر تو یه آدم چقدر می تونه تحمل داشته باشه

منو بکشو راحتم کن.............

خدا

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 20:29 توسط فاطمه| |

خدایا دلم از زمینت گرفته

خدایا دلم از نامهربونی ها گرفته

خدایا بذار بیام پیشت نفسم دیگه نمیاد توی این زمین

خدایا طاقت ندارم !بی مهری آدما داره خوردم می کنه!

کمکم کن

چقدر سخته هر کسی که دورت باشه فقط نقش بودن بازی کنه
چقدر سخته که برای همه اضافی باشی
برای همه یه داستان تکراری باشی
داستان کهنه قدیمی
چقدر سخته به همه دل ببندی ولی به اندازه ی یه دوست ساده هم براشون
نباشی
چقدر سخته بغض گلوتو فشار بده و تو فقط  دردشو انکار کنی
چقدر سخته از ته قلبت بخوایی گریه کنی..اما اشکت مثل سنگ سفت باشه
خیلی سخته دنیا بهت پشت کنه و تو نتونی بگی:آهای بی معرفتا
منم هستم

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 0:17 توسط فاطمه| |

Design By : Night Melody