ღخدایا یک دنیا دلم گرفتهღ

دلگفته های یه دلشکسته با خدا

خدایـــــــــــــــــــــا

دارم عـــــــــــذاب میکشـــــم نمیبینی؟

بســـــــــــــــــــــه دیـــــــــــــــگه بـــــــــــــــریدم

خستــــــــــــــــه شدم از این دنیـــــــــــــــای لعـــــــــــنتی

از آدمــــــــــــــــای نامـــــــــــــــــــردش خستــــــــــــــه شدم دیگه

مگــــــــــــــــه من چه گنـــــــــــــــــاهی کردم که اینـــــــــــــــــجوری باید

تقــــــــــــاص پـــــــــــــــــــــس بدم بســـــــــــــــــــــه دیگه خدا

لعنت به همه چی لعنت ... لعنت ... لعنت


 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 13:47 توسط فاطمه| |


 
خدا باید برم پیش کی از تو و روزگارت شکایت کنم

آره ، خدا شاکیم

ای خدا شاکیم ، ای خدا از خودم و همه چی و همه کس بیزارم

ای خدا من باید کجا بغض مو فریاد بزنم

کجا باید برم کجا شکایت کنم؟

ای خدااااااااااااا

باید سرموبه کدوم سنگ بکوبم که طاقت تحمل درد منو داشته باشه؟؟

کاش سینم باز میشد

کاش ...

خدا شاکیم

خدا ، کجایی؟؟؟

پس چرا چیزی چیزی نمی گی

خدا ، کجایی؟؟؟؟

خدا این چه روزگار زشتیه که تو درس کردی؟؟

خدا پس تو کجایی؟

کاش دیوونه بودم

کاش می شدم

کاش از بین این همه مخلوق من یکی رو بی خیال می شدی

ای خدا ، به کی بگم من زندگی رو نمی خوام؟

خدا مگه زوره ؟؟ من نمی خوام باشم

من نمی خوام

(آره ، بد بختی اینه که زوره)

خدا ، تا کی باید سرمو رو زانوم بزارم و هق هق کنم و ترسم از این باشه که کسی منو نبینه؟؟؟

خدا پس تو کجایی؟

خدا ، چرا اجازه نمی دی با اختیار از این زندگی لعنتی بریم

خدا ، چرا منو آفریدی؟

حالا که آفریدی کجا رفتی؟؟؟

این چه نزدیک تر از رگ گردن بودنیه که همش بدبختی نصیب منه؟

خدا؟؟؟؟

تو کجایی؟

تو کجایی؟

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 20:43 توسط فاطمه| |

 

خــــــدایا!!!

 فکر کنم این حقو تودنیات داشته باشم که درباره زندگی و شب و روزم انتقاد کنم نه؟؟
گاهی اوقات حس میکنم تودنیات هیچ حقی ندارم
جزسکــــــــــــــــوت
میدونی این برای چیه؟
برای اینکه جز زجر چیزی ندیدم...حتی لحظه هاییم که آرومم هر ثانییش منتظرم که کی حالم بدشه
خدایا چرا اینکارو با من میکنی؟؟
تاوان چیو پس میدم میشه فقط دلیلشو بهم بگی؟؟؟؟


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:18 توسط فاطمه| |

وای از دست این تنهایی ، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ، ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید ، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم ، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 10:20 توسط فاطمه| |

دلم گرفت از اين روزا از اين روزاي بي نشون
از اين همه در به دري از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از آدماي نامهربون
از اين مترسك هاي پست از همدلای بی هم زبون
تو هم كه بي صدا شدي آهاي خداي آسمون

 آهاي خداي عاشقان
تويي فقط دل خوشيمون
آره دلم خيلي پره از غماي رنگابه رنگ

از جمله ي دوستت دارم دروغاي خيلي قشنگ
دلم گرفت از اين روزا از آدماي مهربون
از تو كه با ما نبودي از اون خداي آسمون

از اون خداي آسمون


نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 18:38 توسط فاطمه| |

خدایا خسته ام!

از غریبــه بــودن بیــن ِ این آدمـ ها

از بـے کسـے

از ایـــن کـه از جنـس ِ آدمـ های اطرافــم نیستــم

از اینکه همه تا میفهمــن از خودشــون نیستــم

رفتارشــون باهامـ عوض میشـه

خدایــا!

تو بـا مــن باش..

چگونه است حال من…

با غمـــ ها می سازمــــ…

باکنایه ها می سوزمــــــــــ…

به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنمـــــــــ…

لبخندی تـــلخـــــــ….

خــــــــــداونــــــــــــــــــــدا…

می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من استــــــــ…

از تــــــــــــــو و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی

فقط در اعماق زمینـــــ اندازه یه قـــــــبر

فقط یک قبـــــــــــــــر…

در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهانــــ می خــــــــــــواهمـــــــــ

خــــــــدایـــــا خــــــسته ام خــــــستهـــــــ…

http://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.com


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 12:59 توسط فاطمه| |

میگن…خدا هست…عشق هست…امید هست…پس زندگی باید کرد.اما الان تو وضعیتی هستم که نه خدا را حس میکنم. نه عشقی دارم  و نه امیدی برای زیستن.تو رو به همون خدایی که دیگه امیدی برای موندن واسم نگذاشته قسمتتون

میدم که جوابمو بدید :(


بگین چرا خدا اینقدر بین بنده هاش فرق میذاره؟بعد هم اسمش و میذارن تفاوت نه تبعیض!چرا هر چی صداش میکنم جوابمو نمیده بعد هم میذارن پای مصلحت و…آخه یکی بگه مصلحت تا کی؟یا تا کی باید صبر کرد؟مگه تا کی تواین دنیای لعنتی هستیم که اینقدر برای یه خواسته باید التماس کنی مگه ما عمر نوح داریم یا صبر ایوب که خدا این طوری دست رد به سینه مون میزنه. الان من 36 سالمه ولی هر روز هزاران بارآرزوی مرگ میکنم که چرا و برای چی به دنیا امدم اصلا با آمدن من کدوم چرخه آفرینش کامل شده ؟

مگه نمیگن نا امیدی یکی از دامهای شیطان؟حالا من بنده, نا امید نا امیدم فکر میکنین تقصیر کیه ؟

تقصیر من ;منی که هیچ پناهی ندارم و تنها ماوا و ملجاام خداست و خدایی که دریغ از جوابی و نگاهیست به من…

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 23:15 توسط فاطمه| |

چرا امروزم مثل دیروز و فرداست این چه تقدیر سیاهیه خدایا

 بزار این سوال و از خودت بپرسم این تقاص چه گناهیه خدایا

 با تو ام آی روزگاری که گرفتی از دل ساده من دلخوشیاشو

فکر کنم من و تو من بعد بی حسابیم آی زمونه بیا بی خیال ما شو

 چرا اون ابر سیاه بی کسی سایه هاش رو بخت تیره منه

 چرا جز دلتنگی و دلواپسی در خونه مو کسی نمی زنه

 این روزای بدبیاری که همیشه واسه من مثل یه شب تاریک و سرده

 اگه یک روزم بخواد بره از اینجا از همون راهی که رفته بر می گرده

 دیگه هیچ چیزی ازم نمونده دنیا جز همین جونی که مونده کف دستت

 این که چیزی نیست دیگه ته مونده هاشه همینم بگیرش از من ناز شصتت

 چرا اون ابر سیاه بی کسی سایه هاش رو بخت تیره منه

 چرا جز دلتنگی و دلواپسی در خونه مو کسی نمی زنه

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 21:4 توسط فاطمه| |

خدایا
اجازه هست ناصبوری کنم؟
به بزرگیت قسم از صبوري خسته ام...
 از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند و میماند...
از اشك هايي كه شبها تنها بالشم و تو شاهد آن هستی
و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم
آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را 
 در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .
آرزوی پــرواز دارم مرا اجابت نما
ای تنهــا امیدم
  
نمی دانم چه می خواهم خدایا...به دنبال چه می گردم...
شب و روز چه می جوید...نگاه خسته من چرا
افسرده است این قلب پرسوز گریزانم از این...
مردم كه با من به ظاهر همدم و یكرنگ هستند...
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد...
پیرایه بستند دل من ای دل دیوانه من كه...
می سوزی از این بیگانگی ها مكن دیگر...
ز دست غیر فریاد خدا را بس كن این دیوانگی ها...


نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 23:16 توسط فاطمه| |


لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری

دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد

لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده،

بغض می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد

لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته

و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی

لحظه هایی هست که سخت،خسته می شوی

از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی

لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی،

سرت را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی

لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی

و خالی شوی از هر چه درد،ولی باز نمی توانی...

و

لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست...

لحظه ای که عادت می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست...

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 14:17 توسط فاطمه| |

Design By : Night Melody